پیش تر گفته بودم ، مادربزرگ مرحومه ام که در روستا زندگی میکرد، یک گاوی داشت بس عجیب!

همین گاو، روزگاری یک گوساله به دنیا آورده بود. ما هم که چون کودک بودیم، بسیار دلمان می خواست از نزدیک دستی به موهای گوساله بکشیم و با آن بازی کنیم. اما گاو ماده، به هیچ احدی جز مادربزرگمان، اجازه نزدیک شدن به گوساله اش را نمی داد.

بی اغراق، کافی بود به دو متری گاو ِکوچک برسی، گاو ِ مادر ،چنان حمله ای می کرد که از ترس قالب تهی کرده و نعره کشان پا به فرار می گذاشتیم. حتی وقتی از فاصله ای دورتر به گوساله نگاه می کردیم، مادرش حالت تهاجمی به خود می گرفت.

دیروز وقتی این صحبت کیارستمی را شنیدم، در دل لبخندی زدم و با خود گفتم، زنده باد گاو!

هیچگاه نتوانستم درکشان کنم. همانهایی که هنوز هم 8 سال دفاع قهرمانانه و مقدس را بی مفهوم قلمداد می کنند.

بگذریم که این جنگ، جنگ عقیده بود. اما تنها از همین بعد دفاعی اش دلم می خواهد به همه شان بگویم:

حتی یک گاو نیز می داند که باید از فرزند و ناموس خود دفاع کند. بازهم زنده باد گاو!



تاریخ : 6 مهر 1393 | 09:16 ب.ظ | نویسنده : ح.باغبان | نظرات (5)