به قدر پولی که همراه داشتم، هرآنچه دیدم و خواستم، خریدم.

میانه ی راه، دست در جیب خود که بردم، یک اسکناس کوچک مانده بود. بد به دلم افتاد... بیشتر دکان ها را هنوز سرنزده بودم. حیفم آمد، چقدر چیزهای خواستنی می توانست آنجا باشد که دیگر دستم بهشان نمی رسید.

چشمم سیر نشده بود، میخواست ببیند؛ تماشا کند؛ حظ ببرد.

ناگاه، فریاد نهیبی از جیبم بلند شد و بر چشمانم فرود آمد که دیگر بس! چشمان بی نوایم، ناگزیر باقی راه را بسته طی کردند. بسته و سرشکسته.

دلم شکست؛ بغضی گلویم را می فشرد.چرا من اینقدر حقیرم. چرا جیبم مرا خوار کرد...؟ همه از چشمان بسته ام فهمیدند پولم ته کشیده اما چشمم هنوز نه...! با آن ناز و افاده و این دبدبه و کبکبه، شده بودم سرباز سینه چاک جیب.

دلم برای چشمانم سوخت. و گفت: دیگر این قصه تکرار نخواهد شد؛ 

سال بعد، هرآنچه که چشمم دید، دلم نخواست.

چشم تماشا می کرد و دل، میگفت: نه!

بیشتر که فکر کردم، دیدم با همان خرید سال قبل، امسال را هم می توان گذران کرد. اصلا نیازی به آنچه که چشمم می دید، نبود.

دست در جیبم بردم؛ یک عالمه اسکناس آنجا مانده بود. ناله ی بی نوایی سر میدادند که خرجم کن!

من و چشم و دلم لبخند می زدیم... دیگر سرباز تو (پول)نخواهیم بود.

تا به آخر مجتمع خرید را سربالا و با چشمان باز گذشتم.

پول حقیرم کرده بود ؛ خوارم شمرده بود. اما دلم مرا سربلند کرد.


پی نوشت:

تعریف اقتصاد پول مبنای مدرن: تامین نیازهای نامحدود، از طریق منابع مالی محدود.


تعریف اقتصاد اسلامی: تخصیص منابع نامحدود، به نیازهای محدود(حدخورده با قناعت و صبر و تقوا).


داستان کوتاه



تاریخ : 11 فروردین 1394 | 11:45 ق.ظ | نویسنده : ح.باغبان | نظرات (1)