X
تبلیغات
رایتل

اول ها صدایش می آزردم.

غر می زدم که ماشین های به این بزرگی وسط روستای آرام ما چه می کنند.

هم ولایتی هایم اما همگی خوشحال بودند.بانک داشت ساخته می شود وسط روستای ما.

زمزمه های رفاه ، ترقی، آسایش همه جا سر زبان ها می چرخید.

بعدها دیگر فقط کمی آزرده احوال می شدم.

انگار گوشهایم به نعره های گوش خراش ماشین ها عادت کرده بود.

کم کم یاد می گرفتم خو کنم به صداها و راضی باشم از مهمان جدید ده مان.

دیروز ولی دم دمای ظهر، صدای ناله های کم جانی به گوش می رسید.

از کودکی تاب شنیدن ناله را نداشتم. از کوچکترین صدای رنجش رنجوری هولم بر می داشت.

 ناله ها نحیف و دلخراش بود. خوبتر که گوش سپردم، صدای موذن بود. اذان میگفت.

گـُـم شده بود میان سروصداهای پمپ و میکسرها!

مردم اما همچنان خوشحال ایستاده و تماشا می کردند ساختمان جدید را. 

دیگر ناله های موذن را کسی نمی شنید...

همه جا حرف ترقی بود....روستایمان مهم شده است. بانک می سازند در وسطش، کنار مسجد!

هـــعی...

طولی نکشید که خانه هایمان پر شد از چیز میز های تازه و خوش رنگ ولعاب!

خانه ها زیبا شده بود، اما!

چشمان دنبال کننده ی مدل و طرح تازه ی سینی و قوری چای و استکان که به میان آمد، بساط دورهم نشینی های شبانه به صرف چای قندپهلو و یک بغل خاطره و قصه جمع شد و رفت...

 دیگر شنیدنی نبود...طنین خوش صدای موذن میان شاخ و برگ ها درختان پربار باغ ها.

آخر همه ی باغها گرو بانک، همان میهمان تازه وارد ده مان بودند.

همه نگران و مضطرب که اگر امسال باران نبارد، باغ و بستان هایشان می پرد...

تا قبل ورود میهمان، همه آقا و سرور خود بودند و ساده و مشعوف.

حالا اما، اضطراب و دلهره میهمان ناخوانده ی دل مان شده است.

بانک، مالک همه ی ده می شود، اگر که باران نبارد....

پی نوشت:

در اقتصاد پول مبنا، اساس اجتماع، بانک است. بانک ها جای مساجد را گرفته اند. امروز تعداد مراجعین به بانک، بسیار فراتر از صفوف نماز جماعات مساجد است.

داستان کوتاه



تاریخ : 13 اردیبهشت 1394 | 03:39 ب.ظ | نویسنده : ح.باغبان | نظرات (1)