شاید بگویید که دیگر این کاری اضافی و بی جهت است اگر بخواهی درباره ی انتخابات سخن بگویی.
اما من آن موقع از تحلیل های عجولانه ، و بیانات ِاز روی عصبانیت و دور از تدبیر تعدادی از دوستانم به طور مثال در قطعه 26 و آهستان و دوستان دیگر دریافتم که بهتر است بیشتر به خود برای قضاوت کردن فرصت بدهم.
امروز که یک ماه و نیم از آن روز حماسه ای 22 خرداد 92 می گذرد، و دیگر از آن عصبانیت ها و اتهامات بی اصل و بی جا کمتر دیده می شود، لازم دانستم تا تحلیل خود را هم بنویسم.
انتخابی که در روز 22 خرداد ماه انجام شد، به بخشی از تاریخ پیوست؛ و تا همیشه امکان صحبت کردن پیرامون این انتخاب و علل وقوع نتیجه آن تا همیشه باز است.
قطعا می دانم این تحلیل من مطابق میل عده ای از دوستانم نخواهد بود. اما درخواست خاضعانه ی من از این دوستان این است که هیچگاه تصور نکنند هرآنچه که مطابق میل و تحلیل خودشان است، دقیقا همان صحیح است؛ پس دیگران هم باید همان را پذیرا باشند.
این را به این خاطر می گویم که بسیاری از دوستانم همچنان در حال روانه کردن کنایه ها، و همینطور نیشخند و تمسخر امثال مرا برای انتخابمان دارند. اما دلم می خواهد به آنها بگویم که تنها برای خاطر آنکه از شما کوچکتریم، نباید تصور کنید که پس نمی فهمیم یا نمی دانیم، یا اهل مطالعه و تحقیق و تحلیل نیستیم! که هیچکسی بار گناه دیگری را به دوش نمی کشد.
از منظر حقیر، شکست اصولگرایان در این انتخابات اخیر ناشی از یک اشتباه استراتژیک آنها بود. همانها که مدام ادعا می کردند بهترین متخصصان و مشاوران را در اختیار دارند و حتی سعید جلیلی و حامیان او را متهم می کردند که چرا اهل مشورت نیستند و حلقه ی مشاورانی در اطرافشان نیست.
اما حالا باید از خود این دوستان سوال کرد که خودشان با وجود دارا بودند مشاوران و ادعای اهل مشورت بودن، چگونه مساله ی به این مهمی و واضحی را متوجه نشدند؟!
(با وجود همه ی احترامی که برایشان قائلم) چطور شد که آنها نفهمیدند اقدامشان در سیاه نمایی دولت، در نهایت دامنگیر خودشان خواهد شد؟
چطور متوجه نبودند که اگر تمام فعالیتهای دولت را سیاه نمایی کنند، ناخدا آگاه مردم را اینطور تحریک کرده اند که برای خروج از این بحران (ساختگی که برای مردم ترسیم کرده اند) به کسی رای دهند که نماد تغییر شرایط فعلی باشد و نه به این برادران اصولگرایمان که در ظاهر تفاوت چندانی به دولت کنونی ندارند؟!
این یک مساله ی بسیار حائز اهمیتی بود که هیچیک از آقایان قالیباف و ولایتی و رضایی متوجه آن نبودند.
آنها باید به خوبی متوجه می شدند که اینهمه تاکید رهبری از مدتها قبل از انتخابات مبنی بر وجود نقاط قوت در دولت (کنار نقاط ضعفش) بی دلیل و بی اهمیت و بی جاو تنها برای خاطر دلسوزی برای دولت نبوده!
دوستان مان به همراه مشاوران شان اگر به شخص رهبری نه تنها به عنوان یک سخنران مذهبی که به عنوان یک راهبر نگاه می کنند، نباید اینقدر در تبلیغات شان ضعف ها را درشت نمایی می کردند. و نقاط قوت دولت را به باد فراموشی می گرفتند.
اگر به من اشکال می گیرید که این تحلیلم صحیح نیست، بسیار خوب، نظر شما به روی چشم من جای دارد. اما لطفا به من پاسخ بگویید که چرا رهبری در تنها اظهار نظرشان در خصوص مواضع کاندیداها در طول روزهای تبلیغات، که بعد از انتخابات ایراد کردند، تنها و تنها به مساله ی سیاه نمایی فعالیتهای دولت کنونی و همینطور اینکه این غربی ها هستند که اجازه نمی دهند مساله ی هسته ای حل شود، پرداختند؟!
این صحبتهای رهبری عظیم الشان به خوبی نشان دهنده ی اهمیت مساله ی سیاه نمایی ها در مواضع کاندیدا هاست!
البته از نگاه دیگر هم می توان این موضوع را بررسی کرد.
شاید این سه کاندیدای بزرگوار و مشاوران شان می دانستند که نتیجه ی سیاه نمایی فعالیتهای دولت، انتخاب فردی در جناح مقابل خواهد بود.
منتها به دلیل آنکه تصور می کردند در صورت منصفانه رفتار کردن و بیان نقاط قوت دولت در کنار نقاط ضعفش، فردی جز سعید جلیلی رای نخواهد آورد، به همین دلیلی دچار دستپاچگی شده و غیر معقولانه رفتار کردند.
زیرا اگر نقاط قوت دولت هم به خوبی بیان میشد، آنگاه هموطنان فهیم مان خوبی ها و اشکالات را در دو کفه ی ترازو گذاشته و در نهایت به کسی رای می دادند که دارای همین نقاط قوت بوده و آنها را ادامه دهد در حالیکه سعی نماید نقاط ضعف را نیز برطرف نماید.
و این فرد هم در این سو فردی جز جلیلی نبود.
به همان میزان که نماد تغییر هم دکتر دوحانی بود.
در هر صورت در این مدت، انواع حرف و طعنه و ناسزا ها بود که روانه ی آیت الله مصباح و دکتر جلیلی و حامیان شان میشد. که گرچه از منظر من، فرصت بسیار خوبی هم بود. به دلیل آنکه فرصت پیش آمد تا بیشتر فکر کنم و زوایای دیگر اندیشه ی خود را بکار بگیرم تا حقیقت برایم روشن گردد.
اما من با تمام وجودم دست تک تک دوستانم را به هرآنکه رای داده اند، می بوسم!
نه تهمت می زنم و نه ناسزا گفته و دیگران را برای انتخابشان سرزنش می کنم. زیرا به خوبی می دانم که حق چنین کاری را ندارم. و اگر اینگونه باشم در حقیقت به حقوق آنها در حق اختیار برای انتخاب کردن تجاوز کرده ام!
اما از دوستانم می خواهم بخصوص با توجه به بیانات رهبری عزیز در خصوص سیاه نمایی های برخی کاندیداها در مناظرات(که بیشترین تاثیر را در بین مردم برای انتخابشان دارا بوده است) به جای متهم کردن این و آن ، کمی بیشتر به مواضع کاندیداهای دیگر(آقایان قالیباف و ولایتی و رضایی) بیاندیشند. آنوقت به خوبی درخواهند یافت که علت شکست اصولگرایان را نه در دیگران که در خود کاندیداهای اصولگرا باید دریافت!
پی نوشت:
ممکن است دوستان بگویند که شما میگفتید ما شکست نخوردیم، پس الان چطور از شکست اصولگرایان می گویید؟
باید بگویم ما هیچگاه نگفتیم که شکست به این معنا نخوردیم! بلکه حرفمان این بود که این شکست برایمان طعم و بوی باختن و مرداب شدن ندارد. هدف ما هدف بزرگتریست که در راستای این هدف هر تلاشی که انجام بدهیم در نهایت منجر به پیروزی خواهد شد، گرچه حتی چندین سال طول بکشد.
یکی از آن اتفاقاتی که در زندگی برایم پیش آمد و لازم بود تا یک تصمیم فوری برایش بگیرم؛ و پس از اتخاذ تصمیم، به شدت از آن پشیمان شدم، این بود که قرار شد برای یکی از دوستانم که بضاعت مالی لازم را نداشت، لباسی را به عنوان عاریه بدهم.
لباس مورد نظر، شکیل و زیبا و البته تقریبا گران قیمت بود. و تنها یک بار به قدر دو ساعت استفاده شده بود.
این دوست عزیزم هم به دلایلی به شدت نیازمند استفاده از آن بود.
پیشنهاد به امانت دادن لباس، از خودم بود. آن دوستم هم البته قدری با اکراه پذیرفت. اما وقتی با خانواده ی خود مشورت کرد، نظر خانواده اش این بود که تنها در صورتی به او اجازه خواهند داد که لباس مورد نظر را بگیرد که صاحب لباس (یعنی بنده) راضی بشود آن را به بفروشد.
اینجا لازم بود تا همان تصمیم را بگیرم؛و گرفتم.
به دلیل آنکه می دانستم خانواده ام مخالفت خواهند کرد، پیشنهاد فروش لباس را قبول نکردم. شاید هم بیشتر به خاطر آنکه تصور می کردم این لباس بعد ها لازمم خواهد شد و برای خریدنش ناچار خواهم بود هزینه ای چند برابر بیشتر از قیمت فروختنش پرداخت کنم!
و همین مخالفتم با فروش لباس، باعث شد که دوستم نتواند از لباسی که به استفاده اش نیازمند بود، سود ببرد.
امروز حدود یک سال از آن ماجرا می گذرد! و آن لباس در تمام این یک سال، دیگر به دردم نخورد و مورد استفاده برایم نداشت. به جرئت می گویم که از این پس هم دیگر هیچ مورد استفاده ای برایم نخواهد داشت!
همین بلااستفاده ماندنش مرا متوجه اشتباهم کرد! باید می فهمیدم که این لباس، درست از همان لحظه ای که پیشنهاد عاریه دادنش به ذهنم خطور کرد، دیگر روزی من نبود!
وقت آن رسیده بود که ازش بگذرم! و من نگذشتم...
امروز با خود فکر میکنم، چقدر فرق است بین من و آن بزرگ بانوی دو عالم(س)، حتی در همین موارد بسیار کوچک!
بانویی که لباس عروسیش را در همان روز عروسی، و درست در همان وقتی که نیاز به استفاده از آن داشت، به دیگری بخشید و با لباسی معمولی در مجلس عروسیش حاضر شد.
هنوز ندانستم و نفهمیدم او(س) را که گفت: الجار ثم الدار 1
همین تفاوت است که تنم را به لرزه می اندازد!
چطور می توانم دم از عدالت بزنم وقتی، حتی از لباسی که شاید و شاید در آینده ممکن بود به دردم بخورد، نتوانستم بگذرم؟!
هر چیزی که در دستان توست، از تلفن همراه و خودکار و کتاب و دفتر و لباس گرفته، تا ماشین و خانه و هر چیز دیگری که مالکیتش را خدا به تو سپرده، اگر نتوانی به وقتش از آن بگذری، بدان که هنوز نتوانستی عدالت را در وجود خودت محقق کنی! چه رسد به آنکه طالبش باشی!
خدایا!
چقدر فرق است بین منو آن منی که تو می خواهی باشم!
پی نوشت:
1- حدیثی از حضرت زهرا سلام الله علیها که فرمودند: اول همسایه، بعد خودت!
در همین مضمون نوشته شده:
روزهای خوبی را سپری نمی کردم؛ غرق در تناقضات گوناگونی شده بودم که پاسخی برایشان پیدا نمی کردم. خانواده ام دلشان می خواست که یک بانوی چادری بشوم، در حالیکه تلاش زیادی برای آنکه مرا به این امر علاقه مند کنند، نمی کردند.
و من به ناگاه خود را در یک انتخاب از پیش تعیین شده می دیدم که حس می کردم خودم هیچگونه حق انتخابی ندارم!
و همین سرآغاز تناقضات اعتقادی من شده بود.
وقتی هر انسانی علی الخصوص در آغاز روزهای جوانی در این شرایط قرار می گیرد، به طور طبیعی تلاش می کند مسیری را دنبال کند که خود انتخابش کرده؛ من هم بر اساس همین میل طبیعی، تصمیم گرفتم که تا آن زمانی که قانع نشده ام، چادر به سر نکنم! اصلا شاید هم بتوان اسمش را گذاشت لجبازی!
فقط می دانم که این انتخابم بود.
اما این میان، کسی بود که حرف دیگری میگفت! حرفی که پنجره ای رو به آزادی اختیار و عمل به رویم گشود. و شاید تنها همان جمله و عمل متناسب با آن سبب شد تا مسیرم تغییر کند!
پدرم بود!
وقتی نگرانی و اضطرابم را می دید، تنها گفتن یک جمله اش پایانی برای همه ی اضطراب هایم شد.
او گفت: وقتی کنار خودم هستی، نمی خواهد چادر به سر کنی؛ چون من کنارت هستم و خیالم راحت است. فقط وقتی با من نیستی، چادر سر کن تا آن موقع هم خیالم از آرامشت راحت باشد!
و من هم قبول کردم و همینگونه کردم.
وقتی همراه پدر، بدون چادر به بیرون می رفتم، از دیدن دختر خانوم های محجبه ی چادری که بسیار فعال و زیرک بودند و در عین حال، حجابشان هم تکمیل بود، حسرت می خوردم... و شاید بشود گفت که به حالشان غبطه می خوردم!
همین یک خط در میان چادر سر کردن ها (البته با انتخاب خود)، و آن غبطه خوردن ها (به ایمان و شادابی و نشاط دختر خانومهای محجبه) سبب شد تا به اختیار خودم و با انتخاب خودم، دیگر دائما چادری شوم!
حالا دیگر یک دختر بانوی چادری هستم!
سرما و گرما، برف و بارون ، چله ی زمستون و تابستون برایم فرقی نمی کند.
چادر دیگر بخشی از وجودم شده که حس داشتنش برایم بسیار با ارزش تر است از اینکه سر کردنش حتی برایم زحمت زیادی هم ایجاد می کند.
دوسال از زندگیم را برای تحصیل به دور از خانواده، و در خانه ی دانشجویی و خوابگاه دانشجویی بسر بردم.
در پایان آن دوسال، دوستانم میگفتند: ما خیلی تلاش کردیم تو را عوض کنیم؛ ولی تو اصلا انگار نه انگار! هیچ عوض نشدی! هرچه از آرایش و زیبایی هایش گفتیم و انجام دادیم، هرچه با هم به گردش رفتیم که تنها تو در بین مان چادری بودی و برایت زحمت هم داشت، اما حتی یک بار هم ندیدیم که اظهار ناراحتی و یا ندامت از چادری بودنت بکنی! همیشه آرام و خندان لب بودی و تحت تاثیر هیچکدام از کارهای ما قرار نگرفتی!
با خودم فکر می کردم، اگر آن اثر موثر تربیتی پدرم نبود، الان جایم کجا بود؟!
برگ کوچکی تقدیم به صبر ریحانه ها (موج وبلاگی صبر ریحانه ها)
چندی پیش خبری از اصفهان با این عنوان شنیده شد؛ که یک عروس و داماد تصمیم می گیرند مبلغ 40 میلیون تومانی که بابت مخارج مراسم عرویسشان کنار گذاشته اند را جهت آزادی تعدادی از زندانیان بدهکار، اهدا کنند.
این دو عروس و داماد اصفهانی با این عمل تحسین برانگیز خود موفق شدند که 40 نفر از زندانیان بدهکار را از زندانها آزاد نمایند.
اولین فکری که در لحظه ی شنیدن این ماجرا به ذهنم خطور کرد، این بود که یعنی در کشور من هم این اتفاق میفتد که فردی تنها و تنها برای خاطر مبلغ یک میلیون تومان، و یا قدری بیشتر و حتی کمتر از این مقدار، به زندان بیفتد؟!!
لرزه ای به دلم افتاد که چگونه ممکن است براحتی در خانه ی خود نشسته باشم و بیخبر و غافل از حال و روز همسایه و همشهری و هم وطن مسلمانم باشم. به گونه ای که یک انسان در جایی همین نزدیکی، برای خاطر مبلغی ناچیز باید به زندان بیفتد و امثال ما حتی از این موضوع بی اطلاع باشیم.
نمی دانم این 40 نفر، هر کدام چه مقدار در زندان بسر می بردند؛ و از آن سخت آنکه خانواده ی این افراد طی این مدت چقدر متحمل فشار روحی و حتی مادی شده اند!
تصور اینکه یکی از همین 40 نفر هموطنانم، جزو اعضای خانواده ی خودم و یا یکی از عزیزان من باشند، اوضاع را ملموس تر خواهد کرد! باید لحظه ای خود را جای خانواده ی اینها بگذاری تا حالشان را بدانی!
شاید با خود بگویی، « خب ما که وضع زندگیمان اینقدر خوب نیست که! در خرج و مخارج روزمره ی خودمان هم درمانده ایم؛ چه رسد به آنکه در فکر دیگری هم باشیم!»
به طور قطع، این زوج جوان و حتما خوشبخت ( به حول قوه الهی) سطح زندگی شان قابل توجه است که توانسته اند چنین مبلغی را برای یک شب مراسم عرویسشان کنار بگذارند.
اما ذکر این نکته هم ضروریست که اتفاقا هرچه شرایط زندگی مساعد تر و رو به بالاتر باشد، سطح توقعات خانواده و اطرافیان هم بالاتر و بطبع، گذشتن از برگزاری یک مراسم پرشور و تجملاتی سخت تر هم هست.
پس نباید تصور کنیم که چون آنها وضع زندگیشان خوب است، پس حتما این عمل خیرخواهانه برایشان بسیار راحت تر بوده!
از اینها هم که بگذریم، از نظر حقیر اوج مسلمانی یک فرد آنجاست که در اوج روزهای خوشبختی خود، و در خاطره انگیزترین روز زندگی خود، به جای غرق شدن در شادی های زندگیش، به فکر روزهای سخت و طاقت فرسای هموطنان خود باشد!
خوشا به احوال این زوج.
انشاالله که روزی فرا برسد که هیچ مسلمانی، هیچ شبی با دلی آرام و شکمی سیر، سر بر بالین خود نگذارد در حالیکه همسایه و همشهری خود دلش نا آرام و شکمش گرسنه است.
اللهم اغن کل فقیر ... و اشبع کل جائع ... و فک کل اسیر!
و بیاد می آورم سالها پیش را!
ماجرای آن عروس خانوم دیگری که میزان مهریه اش را اینطور تعیین کرد که:
آقای داماد، هر زمان که توانستند، به وضعیت زندگی 5 خانواده ی محروم، به نیت 5 تن آل عبا (علیهم السلام) رسیدگی نمایند.
اصلا مومن باید خط شکن باشد!
و من عاشق این خط شکنی ها هستم!
پی نوشت بی ربط:
از این پاسخ انقلابی خوشم آمد! ماشاالله به آقای جمال شورجه!
دو هفته ی اخیر را با مطالعه ی اثر تاریخی و بیادماندنی "همپای صاعقه" سپری کردم.
روزهایی که با تلاش حسین بهزاد و گلعلی بابایی، 30 و اندی و سال به عقب بازگشتم؛ در روزهای خاطره انگیز سالهای 60 و 61
یک دوهفته ای که، برای یک کسی که بعد از جنگ به دنیا آمده، حرفهای زیادی برای گفتن دارد!
نمی دانم از کجا شروع کنم.
از روزهای سرد پاییزی برای عملیات محمد رسول الله در کوهستانهای کردستان؛
از کسی که در راههای صعب العبور کوهستان های پوشیده از برف و هوای مه آلوده، برای عملیات شناسایی راه را گم می کند و دو روز تمام در همان هوای سرد، بی آب و غذا می ماند! و سر آخر هم پس از دو روز پیاده روی بی هدف، به طور معجزه آسایی به مواضع خودی می رسد. ابتدا تصور می کند اسیر شده، عربی صحبت می کند. نیروهای ایرانی هم تصور می کنند او یک عراقی است و اسیرشان شده؛ اما با مهربانی با او برخورد می کنند. تا اینکه او از این برخورد مهربانانه متوجه می شود که اینها عراقی نیستند و ایرانی اند. از سربازان پاوه ی ابراهیم همت!
عملیاتی که بی هیچ بضاعت و تجربه ی لازمی، و تنها با اتکا به هوش و تدبر و تلاش شبانه روزی بچه های پاوه و مریوان، و با قدرت اتکا به خداوند یکتا، حتی بیشتر از اهداف خود به موفقیت دست می یابد.
چیزی که در سرتاسر این کتاب از فهم من خارج بود، عمق اندیشه ، و هوش و ذکاوت فرماندهان ایرانی بود که حقیقتا مرا به حیرت وا داشت! و همینطور تلاش شبانه روزی و نیروی ایمان به خدا.
از این که بگذریم، می رسیم به مراحل تشکیل تیپ 27 محمد رسول الله(ص) که بعدها تبدیل به لشکر شد.
تیپ پیروزی که با تلاش 120 تن از دلاورمردان نبردهای کردستان تشکیل شد. به جد می توانم بگویم همه ی این 120 نفر، جزو باهوش ترین و با تجربه ترین نیروهای ایرانی در زمان جنگ بودند.
از هوای سرد کردستان کنده شده و راهی هوای گرم خوزستان شده و وارد پادگان پر خاطره، (که ان زمان نیمه کاره هم بود) می شوند.
پادگان دوکوهه، با آن گردانها پیروز و مشهورش...
در لحظه لحظه ی خواندن این کتاب، همگام با آن بندگان صالح خدا، در لابلای آن روزهای تاریخ حرکت کردم. لحظه ای متحیر و متعجب از عمق تدبیر و ذکاوت و شجاعت شان بودم؛ و لحظه ای را در کاشکش نبرد و عملیات، با استرس و فشار سپری کردم. لحظه ی گریستم و لحظه ای بعد، خنده ای بر لبانم نشست.
چقدر حرف برای گفتن دارند...
از عملیات فتح بگویم!
از کار پیچیده ی اطلاعاتی که برایش ترتیب دادند. (قابل توجه همه ی آنهایی که تصور می کنند رزمنده ها چیزی جز تن خود برای دفاع نداشتند و با چشمان بسته حمله می کردند!!! )
عملیات دقیقا حساب شده و برنامه ریزی شده طبق عادات خلاف عرف نظامی!
یعنی به معنای واقعی کلمه، خط شکنی!
چون چاره ای دیگر نبود. نمی شد با عادات مرسوم دفاعی، به مصاف لشکر تا بن دندان مسلح رفت.
باید روش نو اتخاذ می شد.
تدبیر ، اندیشه، تلاش، شجاعت، تمرین و آمادگی، کار خستگی ناپذیر، و نیروی معنوی!
تمام اینها در کنار هم، آن روزهای پر از پیروزی را رقم زدند!
اصلا نمی دانم از کدامشان بگویم!
از حسین قــُجه ای، با آن تن نحیف و روحیه ای خجالتی و البته صلابت ایمانش!
در آن لحظه ای که 400 نفر از بچه های گردان تحت امرش نفر به نفر از بین رفتند و خودش هم جزو نفرات آخری بود که مسافر آسمان شد...
سه روز تمام را چشم روی هم نگذاشته بود؛ خسته! و غمگین ِ از دست دادن همه ی نیروهایش؛ اما با صلابت و محکم!
وقتی به او فرمان عقب نشینی دادند، توجهی نکرد! گفت: ولایتی که بر من دارید، بجایش! اما اگر برای خاطر جان ِ من می گویید که عقب نشینی کنم، باید بدانید که من عقب نمی کشم؛ اگر عقب بکشم، آنوقت عملیات شکست می خورد؛ پس تا جان دارم، می مانم!
ماند، و ماندگار شد!
هم خط را نگه داشت، و هم عملیات را حفظ کرد؛ یکه و تنها! در حالیکه تمام اعضای گردانش کشته شده بودند!
اما، عراقی ها هم دیگر راحتش کردند... دیگر صدایش پشت بی سیم شنیده نمی شد که از قتل عام شدن بچه هایش فریاد می کشید و درخواست نیرو می کرد.
هر آن که یاد او می افتم، اشک دیگر مجالم نمی دهد...
اما این همه ی کار نبود!
این تنها، گردان سلمان، یکی از گردانهای تیپ 27 بود!
آن 10 گردان دیگر هم وضعیتی مشابه او داشتند. اوضاع سختی بود. نبرد های تن با تانک!
حرف زیاد برای گفتن است!
احمد متوسلیان اما هنوز، مرد شجاع و نترس و باهوش و با ذکاوت این نبرد هاست...
همپای صاعقه، قدر هزار کتاب حرف برای گفتن دارد!
پی نوشت:
سردار شهیدی که نه تنها دشمن، بلکه خواب آرامش را هم عاصی کرده بود